قطره قطره اگرچه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را هم او که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک ! کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
هم چنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی! به خاموشی
هر سؤال تو را جواب شدیم :
دیگر از جان ما چه می خواهی
ما که با مرگ بی حساب شدیم
محمدعلی بهمنی
5 یفا کننده ی نقش در بازی الکلی :
1- نقش اصلی : فرد افراط گر ( الکلی / معتاد )2- زجر دهنده : سرزنش گر (مثلا همسر معتاد )
3- نجات دهنده : کسی که معتاد به او اعتماد دارد و به حرف هایش گوش می دهد (مثلا دکتر خانواده/ یا مادرش )
4- هالو : بیا با هم یک چیزی بخوریم و حرف بزنیم {و سریعتر در منجلاب فرو برو } ( مثلا اغذیه فروش سر گذر )
5 – رابط : ( کسی که تهیه می کند )
بازی الکلی بازی مربوط به افراط است، هر عاملی که باعث افراط شود بازی الکلی را به وجود می آورد.
در گفتگوهای متداول الکلی ها علاقه ی اصلی بیشتر معتادان موضوع مشروب خواری شان نیست ، موضوع دلخواه آنها : درد و رنجی است که می کشند. مشروب خواری علاوه بر لذت شخصی ای که ظاهرا ایجاد می کند ، بوجود آوردن وضعیت و موقعیتی است که در آن "کودک" درون فرد به سختی مورد ملامت قرار می گیرد چه بوسیله ی والد درونی خود و چه بوسیله ی هر نوع نقش والدی که در محیط او هست و علاقه ی کافی به این کار دارد. (1)
برد بازی: خماری روز بعد
از آنجا که فرد الکلی پیوسته درگیر بازی است بسیار مشکل است که وی را مجبور کرد یک باره از بازی دست بکشد ، زیرا به سختی می توان برای شخص الکلی کاری جالب تر از ادامه ی بازی پیدا کرد.
و از آنجا که او بر حسب عادت از پیوند و صمیمیت بیمناک است، آنچه جانشین این بازی می شود لزوما باید یک بازی دیگر باشد، و نه تلاش برای پیوندی صمیمانه و خالی از بازی .
معتادان سابق اکثرا آدم های خوش برخوردی در اجتماع نیستند ، و احتمالا در خودشان نیز احساس کمبود هیجان می کنند و اغلب اغوا می شوند که یواشکی به راههای گذشته بلغزند. (2)
تحلیل
درایجاد رابطه با معتاد ان شما قطعا وارد بازی شده ایدفرد معتاد برای ایفای نقش خود در بازی ، همبازی می طلبد پس لزوما قدر اقل یکی از طرفین بازی را بر می گزیند ؛ بدترین صورت برای افراد الکلی عدم شرکت اطرافیان در بازی روابط اوست : ( بی تفاوتی )
بدین نهج فرد معتاد بالطبع با افرادی ارتباط برقرار می کند که یکی از نقش ها را برایش ایفا کند
در ایجاد ارتباط با فرد نجات دهنده و در راستای آن پیوند عاطفی ، دلسوزی و مهربانی برای معتاد تا وقتی مؤثر است که فرد همچنان معتاد باشد.
وقتی نجات دهنده پروژه ی نجات خود را به ثمر رسانید و "معتاد" به یک فرد "ترک کرده " بدل شد، روابط نیز در چرخه ی تغییر و تحول قرار خواهند گرفت .
این طلب تغییر در رابطه تنها از جانب " فرد تغییر پذیرفته " خواهد بود و همانطور که گفته شد الکلی بدنبال بازی دیگری ست که جانشین بازی " الکلی " سابق خود بکند، پس دوام رابطه در قالب پیوند عاطفی ایده آل منفعل باقی می ماند چرا که خالی از هر گونه بازی و هیجان است؛ بدین ترتیب " فرد ترک کرده " یا طرف بازی خود را عوض می کند یا نوع بازی جاری را!
یک رابطه ی خوب را تبدیل به یک جهنم می کند و بالعکس روابط نامطلوب و آ شفته ی خود را سر و سامان می دهد و یا کوشش خود را در ایجاد رابطه های جدید ی متمرکز می کند که با هیجان یا استرس همراه باشد.
برای مثال : اگر فرد " ترک کرده " مرد باشد ممکن است با زنان متأهل رابطه بگیرد و با سرک کشیدن و فضولی و دخالت در رابطه ی زناشویی آنها و ابراز عشق و علاقه و در پی آن انتظار پاسخ ... رابطه ی هیجان انگیز برای خود بوجود آورد تا بتواند جایگزین مناسبی برای افراط گری های سابق خود پیدا کرده باشد.
همه ی ما اسیر یک بازی شدیم!
(2) ص 85 کتاب بازی ها
الیاس درباره ی ترس از آدمها عقیده ی جالبی داشت. یک بار به من گفت از هر کس که کمتر گریه کند بیش تر می ترسد. گفت به نظر او وحشت ناک ترین و خطرناک ترین آدم های این دنیای عوضی کسانی هستند که حتی یک بار هم گریه نکرده اند.
جاده اما تاب اشک هایم را نداشت
جاده می رفت تا غروب
و من مسافر تنها... تلو تلو
جاده برای چندمین بار بغضم را گشود
و من نمی دانم، سر بر شانه ی که نهاده ام
پای در کلام که نشسته..
و به کدام راه نقب زنم
تا اندکی بار حقارتم را به خاک فراموشی سپرم!
بار غم هایم را با تو قسمت می کنم
تا آزارت داده باشم
کمر به کمان نشست از بار محنت عشق آلودن
تا به سخن تیری از نهان به دل ات نشانم
تا رنج کشی
و شاخ نفرتم از فراسوی کج زردهای درونم
به بالا ، بلند فرستم
و مسئو لیت کوته فکری هایم را به عهده نگیرم
به صدا گوش
به نگاه نظاره و تأیید
به شب تب، خنده
به فراموشی شاعر موش می شود
به تاب بی تاب آغوش مادر ... آغوش می طلبد
شاعر درمانده در رنج عشق و مرارت ... مار می شود
شاعر خروشان ، خاموش
در بی پناهی گیر، در دار مخمصه بی پناه
پناه جسته به خویش به تن ، به دیگری
فقط به دیگری!
روت و که برگردوندی و رفتی چشمام رو هم با خودت بردی.. چشمام با گریه تو دستات بود دریغ که به انحراف رفتی و مردمک چشمام رو هم به انحراف بردی، حالا انحراف راه تو از مردمک چشم من شروع می شه.
رو به سقوطی .
از نزار خنده های دروغی رخ
تا تاب مردم را به خویشتن خوش نشاندن
تا مهربانی های بی دلیل، مضحک وار
که را باید دوست شمرد
در این تنها به دنیا چشم گشاده و تنها ز دنیا گذار
که را باید دوست؟
ملولم
از تورم مویرگ های نحیف رابطه ها
تا ترکیدن و
تنها به گل نشستن
به یه مدت مرگ نیاز دارم
از هرچي دوست داشتن هاي تعاملي و عشقه ؛ نفرت دارم.
از هرچي ترانه ي عاشقانه و با زور و چهچه "دوستت دارم " فرياد كردنه حالم بهم ميخوره .
- به یه شتر توضیح بده.
اگه دیدمت رو کمرت یه اسکیس قشنگ از همه ی زشتی هات با تکنیک ناخن میزنم!
گمونم پهنای کمرت اندازه یه شیت 50*70 باشه!
پلان . پرسپکتیو . سکشن . الویشن.
تو بافت یکم شاخص میشم. تو برو بیاهایی که حاصلش گندو کثافته یجا ساکنم ولی حس حرکت و بوی کثافت باهامه.
راستی من فهمیدم:
۱- کروکی هنره
۲- مهمترین ویژگی تو خلق کروکی صبرو حوصله ست
۳- من خستگی ناپذیر نیستم
۴- خسته بشم گند میزنم
- چیش؟
- اینکه میشه جوابایی که میدی رو حدس زد.
- چیش خوبه؟
- گوش شنوایی
- از کجا میدونی
- نمیدونم
- جواب اس نمیدی
- آره چون ازایکه حرفام حرفای ول همه جایی باشه بدم میاد . ترجیح میدم حرف نزنم پس نگو محلم نمیذاری.
- من از تو وابسته ترم
- وابسته م کمابیش ولی صدای اس ام است خوشحالم نمی کنه.
موبایلم میگه : اگه تو نبودی هیشکی نبود.
خودم : هیچکه نی.
- دلم حرف میخاد حرف مغز دار
- حرف مقز دار بزن
- وقتی من بدنیا اومدم عده ی کثیری ناراحت شدن.
- حرف مقز دار نزن
- حرف پوچ بزن
- پوچ بگو
- تو کی زن می گیری؟
- ...
- من تو عروسیت نمی رقصم
- چرا؟
- چون اون موقع آدم معروفی شدم!
کسالت خسته م کرده.
خستگی کسلم کرده.
- میدونی جوال رفتن با آدمها یعنی چه؟
- نه.
- یعنی پارتی رفتن و رقصیدن.
باور کن نمی خواستم به شوهرت نگاه کنم،
فقط می خواستم ببینم اختلاف قدتون چقده...!
می خواستم کنار هم راه رفتنتون رو ببینم..!
فقط می خواستم...
میگم... خیلی به هم میاین.
احساس خوب در کنار کسی بودن، به معنای خوب بودن آن نفر نیست !ُ
صورتم توی چادر سفید، واقعا سیاهست!
این لحظه، توی این اتاق، چسبیده به شوفاژ؛
برام مثل غروب تیرماه مشهد میمونه!
کاش خدا بودم
و این منم زنی تنها...
.
.
.
وانگار هیچوقت...
.
.
.
امروز روز اول دی ماه است.
طوری متهمم می کنید انگار سوسکی کشته ام!
آدم بود به سزایش رسید.
نه عزیز من ، سرکار گذاشتن دخترها و خاطرخواهی یکی را به رخ دیگری کشیدن، نیازی به خواندن گلشن راز و مولانا و سعدی و هدایت و معروفی و داستایوفسکی و هرمان هسه و ... ندارد!
چه اصراری بود که حتما از دخترهای شیفته ی شعرو ادب دلبری کنی ... نمی دانم!
پایین تنه همان است که هست : چه بسا یکی بزرگ تر، یکی کوچک! یکی روشن تر، یکی تیره! تنگ تر...یا...!
اینکه با دختری قرار دیدار بگذاری و به دختر دیگری زنگ بزنی و آدرس کافه بپرسی از استایل کارت بشمار می رفته که این را بارها در دیدارهایت تکرارنموده ای...؟!!!
همه ی اینکه دوست دختر جدیدت را سر قرار با دوست دختر سابقت ببری این بوده که مثلا حس رقابت شان را برانگیزانی؟ بیچاره او که نمی دانست مترسکی بیش نیست و او را تنها به این دلیل با خود می برد که توجه شخص دیگری را بیشتر به خود جلب کند! بیچاره مترسک که خودش را 3 ساعت در آینه برای او ساخته بود!
اینکه در تاکسی وسط هر دو بنشینی ؛ و در حالی که شب پیش با یکی قرار عهد و پیمان بسته ای دور از نگاه مترسک پایت را به پاهای آن یکی بمالی که اقرار کرده ای برایت جذابیت جنسی ندارد ولی به کرار اعتراف کرده ای که تو را می خواهم ، می خواهم، می خواهمت...!!!
ریشه اش از چیست؟.........!!!!!!
آه که سنگ روشن فکرانه به سینه زدنت بدجوری در دست دیگری به مغز کله ات کوفته شد و یکی یکی لامپ های روشن و رنگارنگ و چشمک زن مغزت را ترکاند!
سزاوارترین عمل اینچنین کسی همین خیانت به اوست!
بیچاره پسربچه ای که از مادرش محبت ندیده!
بیچاره مردی که زنش به او خیانت کرده!
بیچاره پدری که............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از اینکه نیمه شب نه نه جون آلزایمری ام را به دستشویی ببرم و پشت در دستشویی با چشم های خواب آلوده منتظر بمانم؛ اذیت نمی شوم !
از اینکه نه نه در پی طهارت با دمپایی دستشویی وارد نشیمن می شود؛ خنده ام می گیرد !
از اینکه نه نه بارها به هوای حیاط و خارج شدن از خانه به سمت در بالکن اتاق من می رود؛ دلگیر می شوم !
از اینکه هر روز صبح باید خودم را به نه نه معرفی کنم و مکان و موقعیتش را شرح دهم؛ خسته نمی شوم !
از اینکه نه نه همه ی گذشته اش را با جزئیات به یاد دارد؛ تعجب می کنم !
از اینکه پای تعریف از خاطرات دور و گذشته اش بنشینم؛ خوشم می آید !
از اینکه به محض بیدار شدن و پلک زدنش به دنبال دوجفت میل (النگو) طلای به یادگار مانده از خورشید، دختر تازه عروس جوان مرگ شده اش که سی سال است مرده ، می گردد؛ اندوهگین می شوم ! [ چه بُکُنُم نَمدونُم کُج هِشتَمِش ؟ ]
بلندای قبای سفید گلدارش تا ساق پاهایش می رسد، قبا را با یک تنبان مشکی گلدار پوشیده طوری که برای نماز نیازی به چادر ندارد، چادر خودش که نباشد چادر کس دیگری نمی پوشد! کلمات قرآن را آنچنان محکم و واضح ادا می کند که به نظر نمی آید تا به حال درست این آیات را از روی هیچ کتابی نخوانده باشد و تنها با شنیدن و تکرار کردن یاد گرفته است!
وقتی دعا می خواند و دعا می کند به نظر نمی رسد که مورد قبول درگاه خدایش قرار نگیرد.
وقتی دعایم می کند.....!
۹/۸/۸۹
دارم گریه می کنم ولی نمی دانم برای چه ؟
پیش تر ها بخاطر تو گریه می کردم ولی از وقتی که گذاشتمت کنار دیگر گریه نکردم، الان که دارم گریه می کنم نمی دانم علتش چیست؟ خواب خوبی نداشتم، توی خفقانم، توی تاریکی ، خوابم در تاریکی مطلق بود، در خواب فقط سایه هایی از من بود در خوابم فقط سایه ها بودند؛ یه حس گرم و غریب و خاکستری به م دست داده که گلویم را سنگین کرده و فکم را پایین انداخته ... دارم گریه می کنم ولی نمی دانم برای چه ؟ پیش تر ها بخاطر تو گریه می کردم ولی از وقتی که گذاشتمت کنار دیگر گریه نکردم، الان که دارم گریه می کنم نمی دانم علتش چیست؟
۸/۸/۸۹